آن روز که بغضم ترکید
63 بازدید
تاریخ ارائه : 8/4/2011 11:28:00 AM
موضوع: ادبیات فارسی

خودم را در حوض می بینم . انگشتم را آرام در آن فرو بردم . ماهی ها به ته آب فرار می کنند . کاش ماهی بودم و با آن ها بازی می کردم . می خندم .

- دیوانه شدی؟

سرم راتکان می دهم، یعنی، نه . از کنار حوض بلند می شوم و چند بار دور آن قدم می زنم . دلم گرفته . مثل یک زندانی تک و تنها در خانه مانده ام . چه کار کنم .

باد با لباس بابا روی طناب رخت بازی می کند . جلو می روم و دست روی لباس می گذارم . باد آستین بابا را تکان می دهد . انگار می خواهد خودش را از من خلاص کند . اشک آرام روی صورتم سر می خورد . دلم می خواست بروم فرانسه . اما بابا هر چه را پس انداز کرده بود، یک ماشین خرید . پولی که برای خرج سفرم به آن دل بسته بودم پرکشید و رفت و من با آرزوهایم تنها ماندم . دستم را از روی شانه لباس بابا بر می دارم و به درخت نارنج تکیه می دهم . شاخه های درخت خم شده روی حوض . حوض مثل صفحه نقاشی شده است . ماهی ها آرام از لابه لای برگ های زرد، قرمز و نارنجی سر می خورند و به سمت دیگر صفحه نقاشی می روند . جلوتر می روم . خودم را روی صفحه نقاشی می بینم . من هم پاییز شده ام . شاید اگر قلبم برگ داشت، همه آن ها زرد شده بود .

خسته شده ام . دلم گرفته، سمت در حیاط می روم و به کوچه سرک می کشم . پسرکی از ته کوچه جلو می آید . جلوی خانه ما که می رسد می ایستد و زل می زند به سرم و می گوید: هوشنگ آمده بود در خانه تان نبودی .

محکم در را می بندم و می آیم کنار حوض به حوض نگاه می کنم . ماهی ها روی عکسم موج درست می کنند . شاید از من ترسیدند . به عکسم خیره می شوم . چند تار سبیلم قد کشیده اند تا روی لبم . باد که زیر آن ها می خورد بالا و پایین می پرند .

حس می کنم بوی عطر می آید . به در حیاط خیره می شوم . به طرف در می دوم . در را باز می کنم . اما داداش علی نیست . پیرمردی آهسته عصا زنان از کنار در دور می شود . آه می کشم و در را می بندم . از وقتی داداش رفت به جبهه دلم بیش تر گرفت . وقتی بود با هم کنار همین حوض درد دل می کردیم . او از حرف های من نمی رنجید . خیلی خوب به حرف هایم گوش می داد . حرف هایم را می فهمید .

- اما او هم راضی نبود که گوشه نشینی تو و همه چیزها را حل کند .

- نه من گوشه نشین نیستم . اول همه کارها تخیل لازم است .

روی زمین می نشینم . دستم را زیر چانه می زنم و به تک نارنجی که بالای درخت چسبیده خیره می شوم . وقتی داداش علی از زیر آینه قرآن بیرون می رفت می خندید . اصلا نمی ترسید; اما بابا و مامان اشک چشمانشان راپر کرده بود . داداش دست روی شانه ام گذاشت و آهسته در گوشم گفت: «از این فکر و خیال ها بیا بیرون » . لبخند که روی لبانش نشست یک دنیا حرف برای زدن داشت .

روی تخت کنار حوض دراز می کشم و به ماهی ها که بازی جدیدی را شروع کرده اند خیره می شوم .

- خسته نشدی؟

تاق باز روی تخت کنار حوض می خوابم .

- راست راستی خسته شدم . چه کار کنم .

باد پرده اتاقم را از پنجره بیرون می آورد و بالا و پایین می برد . اتاق پر شده از عکس های خیابان های کشورهای خارجی . نمی دانم چرا یکدفعه عوض شدم . از آن وقتی که هوشنگ این عکس ها را به من داد عاشق کشورهای خارجی شدم . نمی دانم شاید به خاطر رنگ ساختمان ها شاید هم به خاطر . . . اصلا نمی دانم . جای یکی از عکس ها خالی است . آه می کشم . با ماشین بابا عکس گرفته بودم . همان ماشینی که با آن تصادف کردم و رفتم توی مغازه .

- دیدی هوشنگ چطور فرار کرد؟ ! از آن روز به بعد لنگ شدی و افتادی کنار این خانه .

سرم را تکان می دهم و می گویم: آره همه اش تقصیر او بود . او بود که گفت آرتیستی بپیچ تو خیابان، ولی ماشین یکدفعه رفت توی مغازه .

- خدا را شکر که کسی کشته نشد .

- آره، اما فقط تو بلا سرت آمد .

- دیدی بابا چیزی به تو نگفت . فقط اخم کرد و گفت: تو که طوری نشدی .

- اما از آن روز به بعد تو با بابا یک جور دیگر شدی .

سرم را توی دستم فشار می دهم . از صبح که بابا را با آن کمر خمیده اش دیدم دلم سوخته . نمی دانم شاید برای همین است که امروز این قدر با خودم حرف می زنم . اگر بابا مرا این جور ببیند که با خودم حرف می زنم چه می گوید .

پرده آرام دوباره بر می گردد سرجای اولش . مثل پرده تئاتر که آهسته بسته می شود . اما دنیای مرا با خیالم نمی بندد . باز کتاب های خارجی چشمانم را از خودش پر می کند . مدتی به کلاس فرانسه رفتم اما یکدفعه کلاس را ترک کردم . تا ته خط نرفتم . هر روز در حیاط قدم می زدم، لغت حفظ می کردم و با خودم فرانسوی حرف می زدم; اما یکدفعه کنار گذاشتم . نمی دانم دست به هر کاری می زنم با کوچک ترین مانعی در دریایی که خودم ساخته ام غرق می شوم .

- می دانی چرا؟ چرا قبول نمی کنی؟ آن روزها که با داداش علی به مسجد می رفتی این مشکلات نبود .

زنگ خانه به صدا در می آید . کاغذی از لای در می افتد درون حیاط . لنگان لنگان می روم آن را بر می دارم . ورقه مصرف آب است . اگر مامان یا بابا در خانه بودند، الان با عجله می آمدند دم در . فکر می کردند نامه داداش علی است . اگر نامه هم بود، آن را وارسی می کردند . نامه حتما از عراق است . علی حتما اسیر شده . قطره اشکی روی چشمشان می لغزید و برایش دعا می کردند; اما من چی؟ حالا دیگر به من اعتنایی ندارند .

- چقدر حسودی . اگر تو هم رفته بودی جبهه، برای تو هم این طور می کردند . اما نه تو اشتباه می کنی یک گوشه ای از دلشان هم مخصوص تو است .

زل می زنم به حوض و با خودم حرف می زنم . ماهی ها روی حوض می آیند و عکسم را پر از موج می کنند . این حوض و ماهی ها شده اند سنگ صبور من . از هر کسی که دلم پر شود می آیم کنار حوض روی تخت دراز می کشم گاه به آسمان خیره می شوم و گاه به حوض . فکر می کنم و صحبت می کنم و برای ماهی ها درد دل می کنم .

روی تخت دراز می کشم . باد پرده را تا سقف بالا می برد . چشمم به عکس پسر عمویم می افتد . لبخند روی لبش نشسته و از روی برج ایفل به من نگاه می کند و من هم به ا و لبخند می زنم .

- به خاطر آن جا این همه کتاب خواندم .

- چرا بابا می خواهد حرف خودش را به کرسی بنشاند؟ !

برای سؤالم جوابی پیدا نمی کنم .

- چرا به حرف بابا گوش نمی کنی؟

- ولم کن بگذار توی این تنهایی راحت باشم .

اشک آرام روی صورتم غلت می زند و دو تا جاده خیس روی صورتم خط می کشد .

زیر چشمی به خودم در حوض نگاه می کنم .

- بابا گفت هر وقت وقتش شد اسبابش را فراهم می کند . پس غصه نخور .

- نه، او لج کرده . نمی خواهد من به خارج بروم . از آن وقتی که ماشین تصادفی را فروخت و خرج اثاثیه مغازه کرد یک جور دیگر شده .

- ناراحت نباش، بابا این جوری نیست . پسر عمویت هم در آن جا ناراحت است .

- تو دیگر حرف مادر بزرگ را نزن .

مادر بزرگ بعضی وقت ها می آید خانه مان . من از پسر عمویم می پرسم . انگار بابا به او گفته که ذهن مرا عوض کند .

- خب همین جا درس بخوان مگر عیبی دارد .

- حوصله ندارم این قدر نگو .

لگدی به درخت می کوبم . برگ های زرد، نارنجی و قرمز از درخت جدا می شوند و آرام روی سرم می ریزند . برگ ها را از روی صورتم به کناری می ریزم . سر تا پایم پر از برگ های زرد شده .

- بابا فکر می کند سرتاپایم پر از عیب است و تنها کسی که هیچ عیبی ندارد داداش علی است .

- چرا بی خود از خودت حرف در می آوری . بابا از دوستانت بدش می آید .

می نشینم . گوش هایم داغ شده، مثل دو تا تکه ذغال گر گرفته چسبیده اند به سرم . ذق ذق می کند .

به دیوار چشم می دوزم . سایه درخت روی دیوار مثل شبحی است که دست هایش را روی دیوار انداخته و می خواهد خنجری در آن فرو کند . سایه خودم هم مثل شبحی سرگردان روی دیوار قوس برداشته و کمرش شکسته است . صدای سوت هوشنگ در حیاط می پیچد . بچه ها، حمید چند روزی است که به کوچه نیامده .

- از آن روزی که تصادف کرد و با ماشین رفت توی مغازه باباش او را زندانی کرده .

روی تخت می نشینم و به حوض خیره می شوم .

- بابا به تو چیزی نگفت . اما خیلی ناراحت شده بود . چشم هایش این را می گفت .

- بچه ها من فکر می کنم این قدر او را زده . حالا او را انداخته توی زیرزمین و درش را بسته .

این صدای کامبیز بود .

- یادت هست بابا فقط به مامان گفت، خدا را شکر که حمید زنده است .

- همه اش تقصیر کامبیز بود . او حواسم را پرت کرد . هوشنگ هم که دائم می گفت، گاز بده .

کنار در می روم تا بهتر حرف هایشان را بشنوم .

- مثل مار زخم خورده بود مثل . . .

هوشنگ صدایش را آهسته می کند . می خندند . کامبیز هم می خندد .

- می دانی باباش خیلی . . .

گوشم را به در می چسبانم . صدای کامبیز خیلی درهم و برهم است .

- ولشان کن بگذار هر چه می خواهند بگویند . تو بهتر آن ها را می شناسی .

از تنه درخت بالا می روم . مردی میانسال را آن طرف کوچه می بینم . نگاهش به در خانه مان می افتد . سرم را پشت شاخه پنهان می کنم . بعد از لحظه ای خنده هوشنگ و کامبیز بلند می شود . همیشه کامبیز غریبه ها را که می بیند متلکی می پراند . بیچاره که رد می شود آن ها کرکر می خندند .

- برای همین است که بابا به آن ها اعتنایی نمی کند .

دستم رها می شود . نزدیک است بیفتم . درخت را سفت می چسبم و آهسته خودم را پایین می کشم . نارنج از بالای درخت کنده می شود و می افتد در حوض . حوض دیگر صفحه نقاشی پاییز نیست . همه برگ های درخت ریخته اند و درختی که هیچ لباسی به تن ندارد خودش را در حوض می بیند .

- می خواهم یکبار جلویش را بگیرم و به او بگویم پیرمرد، تو راه خودت را برو ما هم راه خودمان .

این صدای کامبیز بود . می خواهم بروم یقه اش را بگیرم و بگویم به تو چه .

- تقصیر خودت است . اگر هر بار که کنارشان می نشستی از پدرت بد نمی گفتی، شاید آن ها به این راحتی این حرف ها را نمی زدند .

- هوشنگ، بیا برویم شاید بابایش بیاید .

- نه بابا به این زودی ها نمی آید .

دور حوض قدم می زنم . ماهی ها به دور نارنج حلقه زده اند و آن را به سمتی که آفتاب در حوض افتاده می برند .

- دوستی با این ماهی ها بهتر از دوستی با آن ها است، این طور نیست؟

- آخرش پشیمان می شوی که با آن ها دوستی .

باد برگ های زرد را از این طرف حیاط به آن طرف می برد . پرده اتاق هم خودش را در باد می تکاند . انگار می خواهد تمام برگ های رنگ پریده اش را توی حیاط بریزد . در اتاق بابا را هم باد آهسته باز می کند . جلو می روم . عکس بابا از روی تاقچه زل می زند به من . در صورتش لبخند کم رنگی پیدا است . کنار عکسش مقداری کتاب است . آن کتاب ها را قبلا به من هدیه کرده بود اما من بدون این که آن ها را بخوانم به خودش برگرداندم . هیچ وقت نخواستم با بابا همراه شوم . به اتاق می روم تا کتاب ها را بردارم و نگاهی بکنم . یکی از کتاب ها را بر می دارم . به عکس بابا نگاه می کنم . انگار بابا کمی خوشحال تر به نظر می رسد . با کتاب به حیاط می آیم . کنار پیراهن بابا می ایستم . همان طور روی طناب به این طرف و آن طرف می رود . دست روی شانه اش می گذارم . اشک در چشمانم جمع می شود .

- بچه ها بابای حمید اصلا فرهنگ نداره .

کنار در می روم .

- نمی خواهد بروی .

- نمی بینی چه راحت پشت سر بابا حرف می زند .

- بیچاره مدتی است بیرون نیامده شاید زندانی شده .

- باباش روانی است . شاید هر روز او را می زند که چرا با ماشین تصادف کردی، چرا . . .

- عجب، پس بابای من بی فرهنگ و روانی است .

در خانه را آهسته باز می کنم . بابا است . بابا سرپیچ است کوچه ایستاده . مقداری از صحبت هایشان را شنیده . صورتش سرخ شده . عرق صورتش را بادستمالی پاک می کند و به من اشاره می کند و می گوید: این هم از آقا حمید، دیدید که در باز است و من قفل نکرده ام .

بچه ها باتعجب به من که از لای در به آن ها خیره شده ام، نگاه می کنند . کامبیز باتعجب نگاهم می کند .

- خودتی پسر .

بعد می خندد و می گوید: پس موهایت کو؟

بابا هم با تعجب نگاهم می کند . هوشنگ چشمکی می زند; یعنی بیا بیرون . بابا در را باز می کند و وارد حیاط می شود . سرم را پایین می اندازم . آن ها به راحتی به بابا توهین کرده بودند .

- پسر، تو توی خانه هستی و نمی آیی؟

شرم نمی گذارد به بابا سلام کنم . بغض گلویم را می فشارد .

- بیا چرا معطلی؟

- بیا کچل .

زیر چشمی به بابا نگاه می کنم . بابا کمرش خم شده است . یکدفعه بغض گلویم را می گیرد .

- بیا چرا معطلی .

- خفه شو . دیگر نمی خواهم روی نحستان را ببینم .

بابا می گردد . باتعجب نگاهم می کند . کتاب روی تخت را در دستش می بینم . می توان اشک های بابا را دید که لای ریش های قشنگش گم می شود . بی اختیار به سمتش کشیده می شوم . چند قدم برمی دارم . بابا هم به سمت من می آید . تمام بدنم مور مور می شود . احساس می کنم با هر قدمی به سویش بر می دارم آرام می گیرم . بابا را بغل می کنم . لذت شیرینی است . بابا را بو می کنم و اشک می ریزم . صدای پا می آید . چشمانم را باز می کنم . داداش است . با آن لبخند شیرین; اما پیر شده . موهایش کوتاه است و سبیل سفیدی روی صورتش رد پیری انداخته . ما او را بغل می کنیم . در حیاط باز است . جلوی خانه مان پر از جمعیت به نظر می رسد . نگاه کامبیز پر از خجالت است . شاید شرمنده شده، نمی دانم . . . .