سردار تنها
65 بازدید
تاریخ ارائه : 1/5/2013 11:57:00 AM
موضوع: ادبیات فارسی

 همه‌ی سپاه‌ به‌ دور خیمه‌ جمع‌ شدند. در نگاه‌شان‌ ترس‌ سایه‌ انداخت‌. هر کس‌ به‌ سویی رفته‌ بود؛ امّا عبیدالله‌ را ندیده‌ بود.

 - نکند شب‌، سپاه‌ معاویه‌ او را دزدیده‌ باشند؟

 نگاه‌ها به‌سوی قیس‌ چرخید. مشعل‌ را بالا گرفت‌.

 - من‌ دیشب‌ چندتا از نزدیکان‌ او را دیدم‌ که‌ به‌ خیمه‌اش‌ وارد شدند.

 دیگری گفت‌: «شاید به‌ مداین‌ رفته‌ تا از امام‌ کسب‌ تکلیف‌ کند.

 قیس‌ مشعل‌ را پایین‌ گرفت‌. قطره‌ی اشکی آرام‌ روی صورتش‌ قل‌ خورد. قیس‌، عبیدالله‌ را دیشب‌ خیلی خندان‌ دیده‌ بود. او از فردا می‌گفت‌؛ از فردای خوبی که‌ در انتظارش‌ بود. تا به‌ حال‌ او را آن‌قدر خوش‌حال‌ ندیده‌ بود. شاید به‌ خاطر چیز دیگری بود... چشمانش‌ را بست‌. قطرات‌ اشک‌ باز در صورتش‌ ردی انداخت‌.

 سپیده‌ی صبح‌ کم‌کم‌ بیش‌تر می‌شد و ستاره‌ها غروب‌ می‌کردند. دیروز در همین‌ وقت‌ صدای چکاچک‌ شمشیرها در دشت‌ پیچیده‌ بود. عبیدالله‌ در عقب‌ سپاه‌ ایستاده‌ بود و فقط‌ دستور می‌داد. قیس‌ بود که‌ شمشیرش‌ بالا و پایین‌ می‌رفت‌. انعکاس‌ شمشیرش‌ سپاهیان‌ معاویه‌ را می‌ترساند و از جلوِ او می‌گریختند.

 قیس‌ از دایره‌ی سپاهیان‌ بیرون‌ رفت‌. چشمانش‌ را به‌ آسمان‌ دوخت‌. روبه‌ قبله‌ ایستاد. اذان‌ را که‌ گفت‌ به‌ پشت‌سرش‌ نگاه‌ کرد. هنوز صدای زمزمه‌های آن‌ها به‌ گوشش‌ می‌خورد. فریاد قیس‌ بود که‌ در دشت‌ پیچید: «بس‌ کنید! نماز قضا می‌شود.»

 دایره‌ی سپاهیان‌ از هم‌ پاشید. قیس‌ به‌ نماز ایستاد... سلام‌ نمازش‌ را که‌ داد می‌توانست‌ خیمه‌های سپاه‌ معاویه‌ را در گوشه‌ی دشت‌ ببیند. به‌ عقب‌ برگشت‌. عده‌ای از سربازانش‌ صف‌ نماز را ترک‌ کرده‌ در گوشه‌ای مشغول‌ صحبت‌ کردن‌ بودند. عده‌ای دیگر به‌ سربازان‌ معاویه‌ که‌ داشتند از خیمه‌ها بیرون‌ می‌آمدند خیره‌ شده‌ بودند.

 خورشید کم‌کم‌ نور زلالش‌ را در دشت‌ می‌ریخت‌ که‌ قیس‌ سر از سجده‌ برداشت‌. چشمان‌ زلالش‌ مثل‌ خورشید بود. دست‌ روی قبضه‌ی شمشیرش‌ برد. آن‌ را از نیام‌ بیرون‌ کشید و فریاد زد: «با شما هستم‌ ای یاران‌.»

 سربازان‌ که‌ در سایه‌ی خیمه‌ها پناه‌ گرفته‌ بودند، بلند شدند و به‌ سمت‌ او آمدند. قیس‌ با نگاه‌ مصمم‌ به‌ یکایک‌ آن‌ها چشم‌ دوخت‌ و گفت‌: «شما می‌دانید آن‌ها برای ریختن‌ خون‌ ما و امام‌ ما به‌ این‌جا آمده‌اند. پس‌ امروز امان‌ را از آن‌ها خواهیم‌ گرفت‌.»

 همه‌ به‌ شمشیر او چشم‌ دوختند. اشعه‌ی شمشیرش‌ براق‌تر شده‌ بود.

 - آن‌جا را نگاه‌ کنید. مثل‌ این‌که‌ عبیدالله‌ است‌.

 نگاه‌ها به‌ سوی خیمه‌های سپاهیان‌ معاویه‌ چرخید. عبیدالله‌ با عده‌ای از خیمه‌ی فرماندهی بیرون‌ آمدند. صدای قهقهه‌ی عبیدالله‌ و همراهانش‌ بود که‌ به‌ گوش‌ می‌رسید.

 بُسربن‌ارطاة‌ فرمانده‌ نیروهای معاویه‌ کیسه‌ای را باز کرد. سکه‌های طلا را روی سر عبیدالله‌ ریخت‌. نفس‌ در سینه‌های سربازان‌ قیس‌ حبس‌ شده‌ بود. قیس‌ با عجله‌ به‌ سمت‌ اسبش‌ دوید. روی آن‌ پرید و به‌ تاخت‌ به‌ سمت‌ خیمه‌های معاویه‌ حرکت‌ کرد. لشکر معاویه‌ آرایش‌ گرفتند. قیس‌ افسار اسب‌ را کشید کلاهخودها زیر نور طلایی خورشید برق‌ می‌زد. لشکر در یک‌ صف‌ ایستادند. عبیدالله‌ هم‌ به‌ کنار آن‌ها آمده‌ بود. قیس‌ روبه‌ لشکریانش‌ کرد. ابروانش‌ در هم‌ گره‌ خورد و با غضب‌ فریاد زد: «یاران‌ باوفا، شمشیرها را درآورید!»

 و روبه‌ سپاه‌ معاویه‌ گفت‌: «من‌ امروز شمشیرم‌ را از خون‌ شما نامردان‌ سیراب‌ می‌کنم‌.»

 بُسربن‌ارطاة‌ دستش‌ را بلند کرد. لشکر دوهزار نفری معاویه‌ آهسته‌ به‌ جلو آمدند. عبیدالله‌ و بُسر لباس‌هایی مثل‌ هم‌ داشتند. چند نفر از همراهان‌ نزدیک‌ عبیدالله‌ که‌ دیشب‌ در سپاه‌ امام‌ بودند هم‌ پشت‌ سرش‌ می‌آمدند. قیس‌ فریاد زد: «کمان‌داران‌!»

 چند نفر از میان‌ سپاه‌ اسلام‌ بیرون‌ آمدند. صورت‌شان‌ را پوشانده‌ بودند. قیس‌ با تعجب‌ به‌ آن‌ها نگاه‌ کرد. تازگی داشت‌ که‌ کمانداری صورتش‌ را بپوشاند. بُسر قاه‌قاه‌ خندید و بلند گفت‌: «سپاهیان‌ تو همه‌ سربازان‌ من‌ خواهند شد!»

 عبیدالله‌ که‌ در صف‌ سپاهیان‌ معاویه‌ بود، اشاره‌ به‌ کیسه‌های طلا که‌ به‌ زین‌ اسب‌ سفیدش‌ بسته‌ بود کرد و آهسته‌ به‌ همراهانش‌ گفت‌: «خدا کند که‌ ما نمیریم‌ تا بتوانیم‌ از این‌ طلاها استفاده‌ کنیم‌.»

 اسب‌ سفید او هدیه‌ای بود از جانب‌ امام‌ که‌ به‌ او داده‌ بودند. سپاه‌ معاویه‌ با اشاره‌ی بُسر از حرکت‌ ایستاد. عبیدالله‌ نفس‌ راحتی کشید. بُسر جلو آمد و افسار اسب‌ عبیدالله‌ را گرفت‌. اسب‌ یک‌ دور چرخید. نور خورشید روی لباس‌ زربافت‌ عبیدالله‌ برق‌ می‌زد. بسر به‌ نگاه‌های متعجب‌ سپاه‌ امام‌ چشم‌ دوخت‌.

 کمانداران‌ سپاه‌ امام‌ تیر را از کمان‌ بیرون‌ آوردند و به‌ عبیدالله‌ خیره‌ شدند. بسر در نگاه‌ ناباورانه‌ عبیدالله‌ کیسه‌های طلایی را که‌ عبیدالله‌ به‌ زین‌ اسبش‌ بسته‌ بود باز کرد. آن‌ها را به‌ هوا ریخت‌. سکه‌های طلا در هوا چرخ‌ می‌خورد و مثل‌ باران‌ روی سر عبیدالله‌ می‌ریخت‌. بسر قاه‌قاه‌ خندید و گفت‌: «این‌ فرمانده‌ سپاه‌ شماست‌ که‌ با معاویه‌ بیعت‌ کرده‌ است‌.»

 قیس‌ سرش‌ را به‌ زیر انداخت‌. دوست‌ داشت‌ بلندبلند گریه‌ کند.

 بسر کیسه‌ی دیگری باز کرد و فریاد زد: «هر کس‌ از شما به‌ سپاه‌ معاویه‌ بیاید میهمان‌ ماست‌.» بعد مشتی دیگر از سکه‌ در هوا پاشید و گفت‌: «معاویه‌ از او چنین‌ استقبال‌ می‌کند.»

 تیرهای کمانداران‌ امام‌ در غلاف‌ جای گرفت‌. بُسر برگشت‌. نمی‌خواست‌ سپاه‌ امام‌ لبخند مؤذیانه‌ی او را ببینند. قیس‌ اسبش‌ را تاخت‌ و جلو لشکرش‌ ایستاد. شمشیرش‌ را به‌ دور سرش‌ چرخاند و فریاد زد: «ای یاران‌، شما دو راه‌ در پیش‌ دارید. یکی نبرد و دیگری بیعت‌ با ذلت‌ و خواری‌.»

 عبیدالله‌ هنوز داشت‌ سکه‌ها را از روی زمین‌ برمی‌داشت‌. بُسر به‌ سپاه‌ امام‌ چشم‌ دوخت‌ که‌ شمشیرها از نیام‌ بیرون‌ کشیده‌ شدند.

 قیس‌ اسبش‌ را هی کرد و چهار نعل‌ به‌ سوی سپاه‌ معاویه‌ حمله‌ور شد. همراهانش‌ هم‌ پشت‌سرش‌ حمله‌ کردند. عبیدالله‌ روی اسبش‌ پرید. انگار همه‌ سپاه‌ می‌خواستند به‌ او حمله‌ کنند! عده‌ای کماندار به‌سوی او نشانه‌ رفتند و کیسه‌ زرش‌ را پاره‌ کردند. سکه‌های طلا روی زمین‌ می‌ریخت‌. صدای چکاچک‌ شمشیرها دیگر کم‌تر به‌ گوش‌ می‌رسید. قیس‌ گوشه‌ی میدان‌ ایستاد تا گردوغبار پایین‌ بیاید. آن‌طرف‌ دشت‌ سپاه‌ معاویه‌ کنار خیمه‌های خود رسیده‌ بودند و این‌طرف‌ سربازانش‌ مشغول‌ جمع‌ کردن‌ سکه‌های طلا شده‌ بودند.

 ***

 نگهبان‌ با عجله‌ داخل‌ خیمه‌ شد. قیس‌ سر از سجده‌ برداشت‌ و به‌ نگاه‌ متعجب‌ او چشم‌ دوخت‌.

 پیک‌ معاویه‌ وارد خیمه‌اش‌ شد. قیس‌ با تعجب‌ به‌ نگهبان‌ گفت‌: «چه‌ می‌خواهد؟»

 پیک‌ جلو آمد و گفت‌: «آمده‌ام‌ پیغام‌ معاویه‌ را به‌ تو برسانم‌.»

 قیس‌ به‌ شمشیرش‌ تکیه‌ کرد و بلند شد. مشعل‌ را جلو آورد و در نگاه‌ متعجب‌ نگهبان‌ به‌ صورتش‌ نزدیک‌ کرد.

 - سردار چه‌ می‌کنید؟

 قیس‌ مشعل‌ را به‌ چشمانش‌ نزدیک‌ کرد و گفت‌: «این‌ شعله‌های سکه‌های معاویه‌ است‌ که‌ امروز در دل‌ ما افتاده‌ است‌.»

 پیک‌ معاویه‌ عقب‌عقب‌ بیرون‌ رفت‌. بیرون‌ خیمه‌ عده‌ی زیادی مشعل‌ به‌ دست‌، دور خیمه‌ی قیس‌ جمع‌ شده‌ بودند. قیس‌ نگاهی به‌ سپاهیانش‌ که‌ در بیرون‌ خیمه‌ ایستاده‌ بودند کرد. پیک‌ که‌ روی اسبش‌ می‌پرید گفت‌: «سرورم‌، استانداری یکی از ولایات‌ را به‌ تو واگذار کرده‌ است‌.»

 قیس‌ نامه‌ی معاویه‌ را روی زمین‌ انداخت‌. چشم‌های قیس‌ در آتش‌ نفرت‌ می‌سوخت‌. پیک‌ با اسبش‌ تاخت‌. بعد برگشت‌ و کیسه‌ زرش‌ را باز کرد و فریاد زد: «هر کس‌ زودتر به‌ سپاه‌ معاویه‌ ملحق‌ شود او به‌ دنیا سزاوارتر است‌.» بعد سکه‌های طلا را در هوا ریخت‌. سکه‌ها زیر نور مشعل‌ها برق‌ می‌زد و به‌ زمین‌ می‌ریخت‌.

 قیس‌ شمشیر از نیام‌ کشید و به‌ سمت‌ سوار دوید. سوار با عجله‌ از منطقه‌ گریخت‌ و در سیاهی شب‌ گم‌ شد.

 قیس‌ برگشت‌. افرادش‌ تا او را دیدند مشعل‌ها را رها کردند. سکه‌ها را در لباس‌شان‌ پنهان‌ کردند و به‌سوی خیمه‌های‌شان‌ فرار کردند.

 ***

 قیس‌ از خیمه‌ بیرون‌ آمد. سپیده‌ زده‌ بود. وضو گرفت‌ و بعد اذان‌ گفت‌؛ امّا هیچ‌کس‌ نیامد. به‌ اطرافش‌ نگاه‌ کرد. مشعل‌ها جلوِ خیمه‌ها خاموش‌ شده‌ بود. نگهبان‌ هم‌ نبود. جلوِ یکی از خیمه‌ها ایستاد. از داخل‌ صدایی شنید. پرده‌ را کنار زد. پیرمردی در تاریکی نشسته‌ بود. مشعل‌ را جلو آورد. پیرمرد ترسید. سکه‌های طلا را پشت‌سرش‌ پنهان‌ کرد. قیس‌ فریاد زد: «بقیه‌ کجا هستند؟»

 پیرمرد با لکنت‌ گفت‌: «بقـ... بقیه‌ رفتند.»

 - کجا؟

 - رفتند به‌ سپـ... سپاه‌... معاویه‌.

 قیس‌ به‌ گریه‌ افتاد. پیرمرد آهسته‌ کیسه‌ی سکه‌هایش‌ را برداشت‌ و از خیمه‌ بیرون‌ آمد. لحظه‌ای بعد در نگاه‌ ناباورانه‌ی قیس‌، پیرمرد اسب‌ قیس‌ را سوار شد و به‌ تاخت‌ دور شد.

 ***

 قیس‌ پلک‌هایش‌ را که‌ از خاک‌ پر شده‌ بود به‌ سختی باز کرد و به‌ پشت‌سرش‌ نگاه‌ کرد. به‌ رد پایش‌ که‌ به‌ تنهایی به‌ مداین‌ برمی‌گشت‌ نگاه‌ کرد. کمی دورتر، پسرش‌ هم‌ به‌ دنبال‌ او می‌آمد. قیس‌ به‌ زمین‌ افتاد. دیگر طاقت‌ حرکت‌ نداشت‌. چشمانش‌ را بست‌. به‌ یاد روزی افتاد که‌ امام‌ مجتبی‌(ع‌) به‌ خبری که‌ برایش‌ به‌ شهر انبار رسیده‌ بود گوش‌ می‌داد.

 - حَکَم‌ به‌ همراه‌ دویست‌ نفر از دوستانش‌ به‌ سپاه‌ معاویه‌ پیوست‌.

 اشک‌، چشمان‌ آقا را پر کرد و به‌ چشم‌های پر از انتظار مردم‌ چشم‌ دوخت‌. قیس‌ چشمانش‌ را باز کرد. شوق‌ دیدار آقایش‌ او را توانمند کرد. به‌ سختی از تپه‌ بالا رفت‌. پایش‌ در ماسه‌های داغ‌ فرو می‌رفت‌. به‌ بالای تپه‌ی شنی که‌ رسید، شهر انبار را دید. یک‌ فرسخ‌ هنوز مانده‌ بود. سبزی درختانش‌ را از دور دید. دلش‌ آرام‌ گرفت‌. از دور سواری می‌آمد. سوار نزدیک‌ شد. لحظه‌ای درنگ‌ کرد. قیس‌ او را شناخت‌. آهسته‌ گفت‌: «تو همراه‌ چهارهزار نفر از سربازان‌ امام‌ بودی‌. چه‌ شده‌؟»

 مرد غضب‌ کرد و گفت‌: «فرمانده‌ ما خودش‌ را به‌ دشمن‌ فروخت‌ و سهم‌ ما را هم‌ گرفت‌ و فرار کرد. می‌روم‌ تا او را پیدا کنم‌ تا سهمم‌ را بگیرم‌.»

 قیس‌ برافروخته‌ شد. دست‌ به‌ شمشیرش‌ برد؛ امّا سوار دور شده‌ بود. قیس‌ که‌ شمشیر را تکیه‌گاه‌ خود کرده‌ بود ناگهان‌ به‌ زمین‌ افتاد. تمام‌ بدنش‌ درد می‌کرد. دوست‌ داشت‌ هر چه‌ زودتر امامش‌ را ببیند. سعید پسرش‌، کنار پدر نشست‌. او هم‌ دیگر طاقت‌ نداشت‌.

 ***

 قیس‌ جلوِ امام‌ حسن‌(ع‌) زانو زده‌ بود. اشک‌ در چشمان‌ قیس‌ حلقه‌ زده‌ بود. دیگر کسی در بیرون‌ خیمه‌ بجز سعید نبود. باد گرمی صورت‌ آقا را نوازش‌ می‌کرد. آقا آرام‌ گفتند: «اگر من‌ چند نفر مثل‌ تو داشتم‌ دیگر غمی نبود.»