سلام بر کلماتی که زلال اند
40 بازدید
تاریخ ارائه : 8/4/2011 11:23:00 AM
موضوع: ادبیات فارسی

آسمان هنوز آن خورشيد را كه در سياهی شب از مدينه خارج می‌شد، به ياد دارد. نخل‌ها دوست داشتند علی عليه السلام از كنار آنها رد شود، صدای زمزمه او را بشنوند و شبنم اشك او را احساس كنند.

تو دوست داری با قطره‌های نگاه او آشنا شوی و نگاهش را بچشی. كنار او قدم بزنی و بنشينی، تا بتوانی با كلمات او آشنا شوی و جرعه جرعه نگاه او را كه تو را به آسمان، پيوند می‌زند، در دل قاب بگيری!

 

با زلال كلمات او نهال مناجات را در دلت بكاری و قلبت را پر از خدا كنی و رنگ پاييز را از روی خاطراتت بزدايی. هر روز به ساحل نجات، نزديك شوی و گام‌های خسته‌ات را به سحر نزديك‌تر كنی. می‌خواهی آبی نگاهت را پر از نسيم گل‌ها كنی تا او را بهتر در آغوش بگيری و آرامش را در خانه دلت بيشتر بيابی. از زمين، پلی تا خدا بزنی و با رنگين كمان دعای او، به آسمان صعود كنی؛ جايی كه با دعای او پله‌ای تا خدا نمانده باشد، پنجره نگاهش چشم تو را نوازش كند و تو پرستوی مهاجری شوی و هجرت را برگزينی.

 

سلام بر كلماتی كه اميد به خود دارند! سلام بر كلماتی كه پر از عطر بهشت‌اند!

آهنگ كلمات علی عليه السلام، شب‌های تو را پر از اميد می‌كند و دل غبار گرفته‌ات را با ربّنای خود می‌شويد.

سلام بر كلماتی كه بوی بهشت را به زمين آورده‌اند و دروازه‌های دوزخ را به روی همه بسته‌اند. دلی كه صدای او را در آغوش بگيرد، بغض خواهد كرد و در التهاب تب، خواهد سوخت و يك آسمان ستاره بر دلش خواهد باريد و زلال عشق را در سايه‌بان عرش خواهد چشيد.

كلماتی پر از توبه بر دل كميل می‌نشيند. كميل لحظاتی را در كنار او به سفر می‌رود و فقط دعايی را می‌فهمد كه در فهم اوست...

دل‌هايی كه راه‌های آبی آسمان را فراموش می‌كنند و پنجره بهشت را با گناه می‌بندند، ديگر پيوندشان با آسمان قطع می‌شود و زير بارانی از اندوه، غرق خواهند شد.

 

كلمات علی عليه السلام با رمز ربّنايش درِ بسته دل‌ها را باز می‌كند و نور اميد را بر آنها می‌تاباند. علی می‌گفت و كميل بر قلبش می‌نوشت: «خدايا! مگر می‌شود پرده‌ای مثل شب بر گناهان كشيد و آمرزش از هرچه گناه را خواست؟...»

تلاوت توبه، دست‌های سبزت را به سوی آسمانی پر از ستاره بلند می‌كند...

می‌خواهی دلت را پر از نوازش صبح كنی، مثل او حرف بزنی و با كلماتش بر دلت مرهم بگذاری و آينده را با عشق، رقم بزنی و برای گذشته‌ات قلم عفو به ارمغان ببری.

كبوتر بال شكسته‌ای هستی كه در انتظار قاصدكی سفيد، بر شاخه‌های تيره دلت رنگ بلور می‌كشی و پاييز دل‌شكستگی‌هايت را جاروب می‌زنی.

«خدايا! بر گناهانم آمرزنده‌ای می‌جويم و بر زشتی‌هايم پوشاننده‌ای».

ستاره بود و عطر كلماتی كه مثل شبنم در دشت دلش می‌نشست.

«خدايا، خدايا! من غير از تو كسی را ندارم. تو مهربانی و بر همه كارهايم نظارت داری».

 

فرشته‌ها! مرا می‌شناسيد؟ من مشق شبم را عوض كرده‌ام. يادتان هست اوّلين باری كه اين كلمات را شنيديد، چه كرديد؟ قلبتان را با نور كلمات علی صيقل زديد، كنار علی نشستيد، به قلب او كه برای همه می‌تپيد، خيره شديد، به اشك‌های او چشم دوختيد و آنها را قبل از رسيدن به زمين، جمع كرديد و به صورت خود كشيديد و برای همه به هديه برديد.

«خدايا! حالا كه تو را شناختم و قلبم از معرفت تو پر شد و زبانم به ذكر تو چرخيد و قلبم از دوستی تو لبريز شد. آيا با من همانند گنهكاران رفتار می‌كنی؟»

تو هم مثل علی اشك بر چشمت نشست و همراه او گفتی:

«نه، تو بخشنده‌تر از آن هستی كه من فكر می‌كنم. مگر می‌شود كسی كه به مقام تو اعتراف دارد و تو كه او را در نزديك خود جای دادی، او را دور سازی؟!»

می‌خواهی مثل او باشی، مثل او حرف بزنی و با كلمات، چنان بر دلت مرهم بگذاری كه آينده را با عشق او رقم بزنی و برای گذشته‌ات قلم عفو به ارمغان ببری.

 

آسمان نگاهت بغض كرده است. خدايا! دست‌های مرا بگير و مرا از دوزخی كه در دنيا برای خودم ساختم، نجات ده. فرشتگان همين‌جا هستند و آمده‌اند تا ببينند چطور مشق شبت را عوض كرده‌ای! شايد در كنارت نشسته باشند و بخواهند لحظه‌ شيرين دعايت را ببينند و برای هم تعريف كنند. فرشتگان! بياييد با هم خدا را بخوانيم. خدايا! با كلمات علی عليه السلام‌ تو را می‌خوانم.

 

صورتت را بر خاك می‌نهی و اعتراف داری كه كمتر از ذره‌ای...

«خدايا! با بنده ضعيفی مثل من چه می‌كنی؟‌ خدايا! برای كدام اشتباهم رو به سوی تو آورم و از خود شكايت كنم و برای كدام‌يك از آنها اشك بريزم؟...»

دلت می‌خواهد مثل پاكی اشك باشی و در دريای رحمتش غرق شوی. گويی ستاره‌ها نيز می‌خواهند خود را در تو ببينند؛ ماه آينه جمالش را با تو بشويد و حكايت دوستی تو را با خدايت بشنود و قصه دوستی تو را با كلمات علی عليه السلام در هر كوی و برزن، حكايت كند.

«خدايا! اگر بر عذابت صبر كنم، چگونه می‌توانم بر جدايی و فراقت صبر كنم؟ خدايا! گيرم بر آتشت شكيبی كنم، چگونه می‌توانم از نظر به سوی كرامتت دست بردارم؟»

 

كوبه در را يك بار ديگر با كلمات الهی می‌زنی. تنها هستی. خوبان همه رفته‌اند و می‌روند و تو در پشت در نشسته‌ای. آن طرفش بهشت خوبان است. فرشتگان، منتظر خوبان نشسته‌اند تا غبار راه را از صورتشان بشويند. تو آرزو می‌كنی در را باز كنند و قلب شكسته‌ات را مرهم بگذارند.

«آخر، عذاب، بيشتر از اينكه از تو جدا باشم؟ و طعم عذابت را با كسانی بچشم كه از تو دورند و دوستی با تو را نفهميده‌اند؟ ای مولا! وقتی به حلم و گذشتت چشم می‌دوزم، اميدوار می‌شوم، تو صدايم را می‌شنوی و می‌دانی چه می‌خواهم».

انگار لحظه قيامت برپا شده است و من، در ميان دوزخيان گير افتاده‌ام.

 

«ای آقای من! در حلقه اهل آتش، تو را صدا می‌زنم. مانند كسی كه عزيزی را گم كرده، از فراق و دوری تو می‌گويم... آيا می‌شود در خيال آورد كه كسی به خاطر نافرمانی در ميان آتش باشد، ولی چشم انتظارش تو باشی، تو را بخواند و به تو متوسّل شود و تو او را آزاد نسازی؟»

امروز به ميهمانی خوبان دعوت شده‌ای. اميد، در دلت خانه می‌كند. انگار فرشته‌ها هستند كه تو را به ضيافت، دعوت می‌كنند. خدايا! تويی كه قلبم را با پيمانه‌های دعا پاك كردی و روحم را به نزد خودت كشاندی!

«خدايا! چگونه من در عذاب تو بمانم، با آنكه اميدوار به حلم و بخشش تو هستم...».

«خدايا! تو كه دعوتم كردی، تو كه مرا به سوی خودت خواندی، صاحب‌خانه با ميهمان چه می‌كند؟ ميهمان فقط اميد به فضل و بخشش و احترام صاحب‌خانه دارد».

 

مثل پرندگان مهاجر شدی، از هر چه گناه است هجرت كردی، جهل‌ها را از خود دور ساختی و به ديدار خوبی‌ها رفتی.

«خدايا! ملائك را گماشتی كه هر روز و شب، زشتی‌هايی را كه از روی نادانی كرده‌ام، بنويسند؛ امّا تو ديده‌بان من بودی. رحمتت دوباره مرا دريافت. گاه پرده‌ای جلوی چشمان ملائك كشيدی. فقط خودت می‌ديدی. خدایا! خجلم. در پیش تو رسوایم، نگاهم باران غصه است!»

«خدایا! تو را به چه نام بخوانم تا به سوی تو پرواز كنم. به چه اسم، تو را قسم دهم كه من تو را می‌خواهم. می‌خواهم تمام شب و روزم، تمام كلماتم و تمام كارهایم، مقبول تو افتد!»

«خدایا! می‌خواهم همه اوقاتم در خدمت تو باشد...»

«خدایا! می‌خواهم در تنهایی با من باشی و قلبم را چنان لبریز از محبت كنی كه فقط رو به سوی تو داشته باشد».

خدایا! خودت سلاح دعا را به ما آموختی و خودت خواستی قلب‌های مریض‌مان را نزد تو بیاوریم و شفا یابیم!