آنها بهار را نفهمیدند
46 بازدید
تاریخ ارائه : 8/1/2011 9:47:00 AM
موضوع: ادبیات فارسی

 

 


 

جبرئيل‌ به‌ خانه‌ی ‌تان‌آمده‌ بود

 لبخند پيامبر را كه‌ديدی تو هم‌لبخند زدی‌. انگشتان‌او را گرفتی‌. مادرت‌فاطمه‌بر لبخند تو بوسه‌زد. ذوق‌كردی‌. انگشت‌مادرت‌را هم‌گرفتی‌. پيامبر برايت‌دعا كرد. جبرئيل‌به‌خانه‌ی‌تان‌آمده‌بود. تو را به‌اسم‌حسن‌خوانده‌بود. صورتت‌را به‌هر طرف‌كه‌صدايت‌زدند گرداندی و به‌نگاه‌زلال‌هر يك‌خيره‌شدی‌. پيامبر در گوش‌تو اذان‌گفت‌و نگاه‌تو را روشن‌تر كرد.

 

                                      ** *

 

 هشت‌سال‌در كنار پيامبر

 آقا كوله‌بار خاطراتت‌هر روز پر از روشنی و نسيم‌بهار شد. يادت‌هست‌كه‌قرآن‌را از حفظ‌برای مادرت‌فاطمه‌گفتی و مادر با مهربانی دست‌روی سرت‌كشيد. انگار بهار را در آسمان‌نگاه‌تو ديد! هشت‌سال‌در كنار پيامبر با كلام‌بهشتی او آشنا شدی و با آسمان‌پيوند خوردی  ‌. خاطرات‌جنگ‌ها را از پدر شنيدی و به‌دوش‌كشيدی‌؛ امّا طولی نكشيد كه‌ديگر پيامبر را نديدی و بعد دستان‌گرم‌مادرت‌را هم‌حس‌نكردی‌. هر روز خاطرات‌شان‌را با خواندن‌قرآن‌در دلت‌تازه‌كردی‌.

 جنگ‌ها و بازوان‌ستبر تو

 جنگ‌ها كم‌كم‌بازوان‌ستبر تو را چشيدند و با تو آشنا شدند. زخم‌كشيدی و برق‌خورشيد را با نگاه‌شمشيرت‌آشنا كردی‌. صورت‌سياه‌شب‌را در جمل‌، نهروان‌و صفين‌به‌تيغ‌كشيدی‌. خاك‌ايران‌با قدم‌های تو آشناست‌. طبرستان‌با گام‌های سنگين‌تو پيوند خورد.

 زره‌بابا را به‌تن‌كردی‌

 آن‌روز پدرت‌چشمانش‌را بست‌و ديگر ستاره‌ی نگاه‌تو را نديد. اشك‌، چشمان‌تو و حسين‌(ع‌) را پر كرد. سپاهيان‌در بيرون‌كوفه‌بودند كه‌خبر را شنيدند. به‌بالای منبر رفتی و ترانه‌ی غم‌انگيز و شهادت‌نامه‌را خواندی‌. زره‌بابا را به‌تن‌كردی و شمشير او را به‌كمر بستی‌. دست‌مهربان‌تو با دست‌های كوفيان‌بيعت‌كرد.

 «من‌از خاندانی هستم‌كه‌خدا پليدی را از آنان‌دور ساخته‌... من‌از خاندانی هستم‌كه‌خداوند دوستی آنان‌را در كتاب‌خود واجب‌كرده‌است‌.»

 آن‌روز كه‌مردم‌با تو بيعت‌كردند دل‌خشكيده‌ی‌شان‌را شناختی‌. قلب‌های سردشان‌دل‌تو را رنجاند.

 دشمنانت‌شمشيرها را از نيام‌بيرون‌كشيدند. قدم‌های دشمنان‌بر صفحه‌ی تاريخ‌اسلام‌خنجر كشيدند. بذر نفاق‌را در همه‌جا پاشيدند. خواستی نفاق‌را از تاريخ‌دور كنی‌. شمشير به‌دست‌شدی‌. كاروان‌تو هم‌شمشير كشيدند. كوفه‌صدای آن‌روز تو را به‌ياد دارد:

 «خدای يكتا برای بندگان‌خود جهاد را واجب‌كرده‌ای مردم‌شما به‌آنچه‌دوست‌داريد دست‌نخواهيد يافت‌مگر آن‌كه‌در ناملايمات‌صبر پيشه‌كنيد. به‌من‌خبر داده‌اند كه‌معاويه‌چنين‌شنيده‌كه‌ما تصميم‌به‌نبرد با او را داريم‌و به‌سوی شام‌حركت‌كرده‌ايم‌. برای همين‌با سپاه‌خود به‌سمت‌كوفه‌روانه‌شده‌است‌. شما برای رو در رويی با او و پيشگيری از ورود او به‌سرزمين‌تان‌به‌جانب‌لشكرگاه‌اسلام‌و نخيله‌حركت‌كنيد.»

 

 يارانت‌مردانگی را در سايه‌ی سكه‌ها فراموش‌كردند

 می ‌دانستی كه‌لشكريانت‌پيمانه‌ی آرزو را در دل‌خود ريخته‌بودند. گام‌های‌شان‌استواری را فراموش‌كرده‌بود. آبشار زلال‌كلامت‌هر روز برای‌شان‌خوشه‌خوشه‌خوبی می ‌چيد؛ ولی آن‌ها كلام‌آسمانی تو را نفهميدند. دستان‌سبز تو را فراموش‌كردند و باز چشم‌به‌دستان‌دشمنانت‌دوختند. مردانگی را در سايه‌ی سكه‌ها فراموش‌كردند. شجاعت‌ديگر رمقش‌را در ميان‌آن‌ها از دست‌داده‌بود. باران‌غم‌بود كه‌روی قلبت‌می ‌ريخت‌. هر روز عده‌ای می ‌رفتند و فرسنگ‌ها با مردانگی تو فاصله‌می ‌گرفتند. تو بارها ترس‌را برای‌شان‌معنی كردی‌.

 «ترس‌، دليری با دوست‌و عقب‌نشينی از دشمن‌است‌.»

 آن‌ها كلمات‌تو را می ‌شنیدند و نمی‌خواستند مثل‌تو دلاوری را نقش‌دل‌شان‌سازند. تو هر بار بذرهای آسمان‌را در دل‌به‌كوير نشسته‌ی‌شان‌پاشيدی؛ امّا آن‌ها همه‌را از ياد بردند.

 «مردانگی‌، دفاع‌از پناهنده‌، مقاومت‌در ميدان‌ها و اقدام‌در ناملايمات‌است‌.»

 دل‌های به‌غبار نشسته‌

 آن‌روز لباس‌مردانگی را نمی‌خواست‌در سپاه‌تو بپوشد. چهار هزار نفر يكباره‌تو را فراموش‌كردند و به‌آسمان‌تيره‌ی شام‌پيوند خوردند و قلبت‌را به‌درد آوردند. بارها به‌سپاهيانت‌گفته‌بودی‌:

 «دلاوری‌، رزم‌آوری و درگيری با نيرومندان‌است‌.»

 كاروان‌تو كه‌از كوفه‌به‌راه‌افتاد، ترس‌در دل‌كاروانت‌خانه‌كرد. دل‌ها خشكيده‌بود و معنای خوبی را نمی‌فهميد. دل‌های به‌غبار نشسته‌پر از حسرت‌دنيا شد و همراهی با مردان‌آسمانی را فراموش‌كرد.

 «بی ‌خِرَدی‌، چيزی جز پيروی انسان‌های پست‌از گمراهان‌نيست‌.»

 نمی خواستی دل‌ها پراكنده‌باشد. می ‌خواستی همه‌همراه‌كاروان‌ايمان‌به‌سمت‌خدا به‌پرواز درآيند تا لحظه‌های ايمان‌را بهتر بفهمند، تا پنجره‌ای به‌روی دل‌شان‌به‌سمت‌بهشت‌باز شود.

 «بيناترين‌چشم‌ها، آن‌چشمی است‌كه‌در خير نفوذ كند (نيكی‌ها را به‌خوبی بنگرد)؛ و شنواترين‌گوش‌ها، گوشی است‌كه‌پند و اندرز را در خود جای دهد و از آن‌ها بهره‌مند شود؛ سالم‌ترين‌دل‌ها، دلی است‌كه‌از آلودگی شك‌و شبهه‌، پاك‌باشد.»

 اگر با لحظه‌های ايمان‌همراه‌تو می‌شدند اسلام‌به‌همه‌جا سر می ‌كشيد. قلب‌ها به‌سوی خدا به‌پرواز در می‌آمد؛ امّا با نفاق‌همراه‌تو شدند. قلب‌شان‌جای ديگری می ‌تپيد. خود را دوست‌خواندند و از سپاه‌معاويه‌سر در آوردند.

 «آن‌كس‌كه‌عقل‌ندارد، ادب‌ندارد، و آن‌كس‌كه‌همت‌ندارد جوان‌مردی ندارد، و آن‌كس‌كه‌دين‌ندارد، حيا ندارد.»

 بی وفايی در خون‌شان‌آميخته‌بود

 از خيمه‌بيرون‌آمدی و به‌سپاه‌چشم‌دوختی‌. همه‌دور پيك‌معاويه‌را گرفتند و هر كدام‌باز نوشته‌ای به‌او دادند. آن‌ها قلب‌شان‌را به‌شام‌فروختند. وعده‌ی شهادت‌تو را به‌آن‌ها دادند. يادت‌هست‌آن‌روز كه‌جلوِ سپاهت‌ ايستادی‌، در چشم‌های ‌شان‌خيانت‌ديدی‌.

 «ای مردم‌! وای بر شما! گمان‌می ‌كنيد كه‌مرا بكشيد يا دست‌بسته‌به‌معاويه‌تسليم‌كنيد، مقام‌و منزلت‌اجتماعی خواهيد يافت‌و به‌كمال‌و فضيلت‌خواهيد رسيد؟ به‌خدا سوگند كه‌معاويه‌به‌هيچ‌يك‌از وعده‌های خود كه‌با شما بسته‌است‌وفا نخواهد كرد...»

 «... می‌خواستم‌برای شما دين‌حق‌را بر پا كنم‌، ياری‌ام‌نكرديد... به‌خدا سوگند اگر من‌حكومت‌را به‌معاويه‌بسپارم‌، شما در دولت‌بنی‌اميه‌هرگز شادی نخواهيد ديد...»

 آن‌ها با نگاه‌سبز تو به‌دنيا و آسمان‌نگاه‌نكردند. شجاعت‌در چشمان‌شان‌غروب‌كرد. انگار بی‌وفايی در خون‌شان‌آميخته‌بود! امّا باز صبر كردی تا تاريخ‌به‌قضاوت‌بنشيند. تو نگاه‌سبزت‌را به‌ديگران‌بخشيدی تا با نگاه‌تو ببينند؛ امّا آن‌ها با نگاه‌تو نديدند.

 آن‌روز پيك‌معاويه‌كيسه‌اش‌را جلوِ تو باز و نامه‌های سپاه‌تو را خالی كرد. دست‌هايی كه‌با تو بيعت‌كرده‌بودند حالا...

 از خيمه‌بيرون‌رفتی‌. همه‌دور پيك‌معاويه‌را گرفته‌بودند. باز هر كدام‌نوشته‌ای به‌او می‌دادند.

 «من‌می‌دانم‌كه‌شما با من‌حيله‌می‌كنيد؛ امّا اكنون‌حجت‌را بر شما تمام‌می‌كنم‌. فردا در (فلان‌موضع‌) جمع‌شويد. بيعت‌را نشكنيد و از عقوبات‌الهی بترسيد.»

 آينه‌ی قلبت‌را با غرور شكستند

 همه‌در صحرای مداين‌منتظر نشستند تا حرف‌هايت‌را بشنوند. نور زلال‌خورشيد در عرق‌های صورتت‌نشست‌. انگار كمرت‌شكست‌و جامی از زهر نوشيدی و پيمان‌صلح‌بستی‌!

 «از هيچ‌كس‌كينه‌ای به‌دل‌ندارم‌و اراده‌ی بدی نسبت‌به‌كسی به‌خاطر نمی‌گيرم‌.»

 برادرت‌حسين‌ايستاده‌بود و به‌تو چشم‌دوخته‌بود، و از اين‌مردم‌...

 «ای مردم‌آنچه‌شما بد می‌دانيد در جماعت‌و اجتماع‌مسلمانان‌اين‌بهتر است‌. من‌صلاح‌شما را در اين‌می‌بينم‌و اين‌نيكوتر از آن‌است‌كه‌شما صلاح‌بدانيد. پس‌با من‌مخالفت‌نكنيد و راهی را كه‌من‌برای شما اختيار می‌كنم‌بر من‌رد نكنيد...»

 هنوز مدتی نگذشته‌بود كه‌تو را كافر خواندند. در خيمه‌ات‌بودی كه‌آن‌ها آمدند. آينه‌ی قلبت‌را با غرور شكستند. خيمه‌ات‌را خالی كردند. سجاده‌را از زير پايت‌كشيدند و عبايت‌را از دوشت‌گرفتند و بردند. خنجر به‌رويت‌كشيدند و پايت‌را زخمی كردند. زخمی را كه‌از سپاهيان‌خودت‌خوردی از دشمن‌نخوردی‌.