لحظاتی پر از نور
46 بازدید
تاریخ ارائه : 7/30/2011 5:43:00 PM
موضوع: ادبیات فارسی

لحظاتی پر از نور، پر از صداقت و تبرك، از راه می‌رسد. صدايش می‌كنم. آن را در آغوش می‌گيرم. لحظاتی پر از گفتاری پاك كه خود را سراسر مديون او می‌بينم. پروردگارا، دستانم را بگير كه مرا يارای پريدن با كوله‌باری از نداری نيست. خدايا، آمدم تا بار ديگر گذشته خويش را ويرايش كنم، خود را بازبينی و بازخوانی كنم و در اين خلوتكده خود را مرور كنم.


«بارخدايا، گناهان، زبانم را بند آورده و از گفتار بازم داشته است و يارای سخن ندارم كه عُذری آورم و دليلی برايت گفته باشم. تو خود دانی كه من اسير اعمال خودم و سرگردان خطای خود و مسافری درمانده و از همه جا بريده‌ام».

ره توشه‌ام فقط آه است و نداری، اما نام تو آرامش دلم است. كوله‌باری از ندامت را بر دوش می‌كشم. سال‌ها نفس‌گير از پی هم رفته‌اند و كاروان ندامت و بی‌چيزی و سرگردانی هنوز در سفر است و هنوز وامانده و هنوز....

خداوندا، با كدام جرئت با تو سر ستيز برداشتم، اسير نفس سركش شدم و خود را از تو دور كردم. ديگر دلم تو را نفهميد و ديگر نيامدن فرشتگانت را احساس نكرد. «خدايا، تو خود دانايی و می‌دانی كه چطور لغزيدم و به رو افتادم. پس رحمتت را بر من نازل كن و به حلم و كرم خود بر جهل من ببخشای و به احسان خود بدكرداری‌ام را عفونما».
 برگرفته از دعای پنجاه و سوم صحيفه سجاديه